شهر ... زندان درختان سبز و من در انتظار رهایی بهار به سوی آسمان آبی رنگ سبز و سرخ قطره قطره لحظه شماری می کنم
سلام دوستان همیشه سبز یومان. بهاران بر شما فرخنده باد. بدون مقدمه یک شعر زیبا از سهراب سپهری
ای نزدیک
در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است درخشش میوه درخشان تر وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند پنهان ترین سنگ سایه اش رابه پایم ریخت و من شاخه نزدیک از آب گذشتم از سایه به در رفتم رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام خم شو شاخه نزدیک
بهترین لحظات زندگی انسان، در زمان هایی اتفاق می افتد که هیچ وقت انتظار آن نمی رود.
ممنونم از همه ی شما دوستان یومان و ایمیل های مکرری که به ما ارسال می کنید. می خواهم گذری بزنم به یکی دو تا از همین ایمیل ها و جواب آنها را بصورت همگانی و به منظور اطلاع رسانی جمعی بیان کنم.
یکی از دوستان با ایمیل : Parva..... @ yahoo .com برای ما ایمیلی با این موضوع ارسال نموده اند :
__________________________________________
سلام عرض شد جناب آقای یومان ... چرا همش تو این شب شعرتون شعر های آزاد می نویسید ؟ ما کلاسیک ها قدیمی شدیم ؟ می تونم بدونم دلیلش چیه ؟ __________________________________________
جواب:
دوست عزیز ما نه با شعر کلاسیک مخالفیم و نه همیشه آزاد می نویسیم. اگر نگاهی به شب شعر های قبلی ما بیاندازید، خواهی دید که از شعر های کلاسیک نیز نوشته شده. شعر آزاد به دلیل پر طرفدار بودن آن بین وبلاگ نویسان و مخاطبان سایت ما، بیشتر از شعر کلاسیک در صفحات سایت قرار می گیرد . اما این دلیل مخالفت ما با شعر کلاسیک نیست. چشم از شعر های کلاسیک هم استفاده خواهیم کرد.
یکی از دوستان دیگر با ایمیل : Setay.......@ gmail .com برای ما این ایمیل را ارسال کرده اند :
__________________________________________
سلام و خسته نباشید. ممنونم از سایت خوبتون. خواستم تشکری کرده باشم و به یک نکته هم اشاره کنم و اون اینه که اگر در معرفی شاعران سایتتون از شاعران گم نام و یا معاصری که هنوز چندان مطرح نشده اند هم یاد کنید و معرفی کنید، بسیار جذاب و خوب می شود. شاعران نامی ایران را تقریبا" مردم ما آشنایی دارند ... __________________________________________
جواب :
ممنونم از این نکته ی جالب و خوبی که به اون اشاره کردید. ما هم دوست داریم که این کار را انجام دهیم. ولی شاعرانی که ما در سایت معرفی می کنیم هم شاعرانی نیستند که در همه جا مطرح شده و نامی از آنان باشید. البته یک نکته ی جالب هم در ایمیل شما قرار دارد و اون اینه که اگر شاعری گم نام باشد، ما چطور آن را پیدا کرده و معرفی کنیم ؟! چشم سعی خواهیم کرد در آینده به این موضوع توجه کنیم.
یکی دیگر از دوستان هم با ایمیل : Shikopi....... @ yahoo .com برای ما چنین گفته اند:
__________________________________________
خسته نباشید. من از سایت شما هفته ای 2-3 بار دیدن می کنم و فکر کنم شب شعر شما ماهانه برگزار می شود. مطالب خوبی ارائه می شه ولی خواهش می کنم سریع تر به روز بشید. البته من شاعر نیستم ولی این شب شعر های مجازی هم خیلی جالبه برام. __________________________________________
جواب:
دوست عزیز ممنونم از لطف بی پایان شما. چشم سعی می کنیم زود به زود این شب شعر ها رو برگزار کنیم. شما هم با نظراتتون همیشه ما رو راهنمایی کنید.
ممنونم از لطف بی پایان شما عزیزان ، لطفا" نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را به آدر info@yoomaan.com برای ما ارسال فرمایید.
اما یک شعر زیبای دیگر از سهراب سپهری
نایاب
شب ایستاده است خیره نگاه او بر چارچوب پنجره من سر تا به پای پرسش اما اندیشنک مانده و خاموش شاید از هیچ سو جواب نیاید دیری است مانده یک جسد سرد در خلوت کبود اتاقم هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است گویی که قطعه ‚ قطعه دیگر را از خویش رانده است از یاد رفته در تن او وحدت بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن سه حفره کبود که خالی است از تابش زمان بویی فساد پرور و زهرآلود تا مرز های دور خیالم دویده است نقش زوال را بر هر چه هست روشن و خوانا کشیده است در اضطراب لحظه زنگار خورده ای که روزهای رفته در آن بود نا پدید با ناخن این جسد را از هم شکافتم رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پی آن بودم رنگی نیافتم شب ایستاده است خیره نگاه او بر چارچوب پنجره من با جنبش است پیکر او گرم یک جدال بسته است نقش بر تن لبهایش تصویر یک سوال
من خود نمی روم دگری می برد مرا نابرده باز سوی تو می آورد مرا کالای زنده ام که به سودای ننگ و نام این می فروشد آن دگری می خرد مرا یک بار هم که گردنه امن و امان نبود گرگی به گله می زند و می درد مرا در این مراقبت چه فریبی است ای تبر هیزم شکن برای چه می پرورد مرا ؟ عمری است پایمال غمم تا که زندگی این بار زیر پای که می گسترد مرا شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد چندانکه می خورم غم تو ، می خورد مرا قسمت کنیم آنچه که پرتاب می شود شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا
حسین منزوی در پائیز ۱۳۲۵ متولد شد. شعرهای او بیشتر در زمینهٔ غزلسرایی است اما شعر سپید هم میسرود. او در سال ۱۳۸۳ بر اثر آمبولی ریوی و سرطان در تهران درگذشت و در کنار مزار پدرش در زنجان به خاک سپرده شد.
حسین منزوی در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعهشناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو وتلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر پورنادر شروع به فعالیت کرد.
چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سالهای پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.از او به عنوان پدر غزل معاصر ایران یاد میشود.
غزلی ار او
حکمم از زمین رها شدن نبود سرنوشت من خدا شدن نبود از هزار چوب خیزران یکی در قواره ی عصا شدن نبود گیرم استخوان به نیش هم کشید سگ به جوهر هما شدن نبود از چهل در طلسم قصه ام هیچ یک برای واشدن نبود تو در اینه شما شدی ولی با منت توان ما شدن نبود آری آشنا شدن هم از نخست جز به خاطر جدا شدن نبود
غزلی دیگر ار او
بارید صدای تو و گل کرد ترنم انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم عشق از دل تردید بر آمد به تجلا چون دست تیقن ز گریبان توهم خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم آرامش مرداب به دریا نبرازد زین بیشترم دم بده آری به تلاطم شوقی که سخن با تو بگویم ، گذرم داد موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم شعر آمد و بارید به همراه صدایت الهام به شکل غزلی یافت تجسم دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم با پیرهن کاغذی اید به تظلم
هر بامدادگاه با یاد روی تو گلهای یاس را پرواز می دهم به شهر فرشتگان تو یک فرشته ای که تنا میان جمع افتاده ای به بند تنهایی ترا دیشب کبوتری از پشت شیشه های اتاق محقرم فریاد کرد و رفت ای دستهای تو سرشار از خدا ای چشمهای تو لبریز رنجها برخیز و بال خویش بگشای سوی عشق که در آن دیار پک یک خسته دگر در انتظار توست
سرمای سیاه زمستان می رود بهاران با تمامی زیبایی و شکوفایی از راه می رسد کوه و دشت و دمن همگی خبر از بهاری زیبا و سرسبز می دهد غنچه های گل همچون نوزادی که تازه پا به عرصه ی وجود گذارده شکوفا می شوند ای یاران بهاران از راه می رسد و امید که ، سالی نو سرشار از عشق و صفا به ارمغان بیاورد